X
تبلیغات
خرده جنایت ها

خرده جنایت ها

send to all shod:faghat be khatere to

 

 

عکس تنهایی تو در بولوتوث

اسمس ها و ژست آزادی

بی تفاوت به نسبتت با من

به غریبه شماره می دادی!

«کاش گوشی لمسی ات بودم»

 

همه جای اتاق پر شده از

بسته ی قرص های لعنتی ات

روی اعصاب می رود هر روز

تلفن/عشق های ساعتی ات

«گوشی تو همیشه تنظیم است»

 

اسم من را دوباره رد کردی

عشق بین شماره ها گم شد

حرف های خصوصی ام با تو

اسمس های دست چندم شد

«سند تو آل شد: "فقط به خاطر تو"»

 

رو به رویت نشسته مردی که

روی پاکی تو قسم خورده

حالش از موش مردگی هایت

مثل آرایشت به هم خورده

«ریملت گریه می کند من را»

 

از سیامست کردن چشمت

تا سیابازی شبانه ی تو

گم شده توی نقش تاریکت

اسمس های مخفیانه ی تو

«اوج اورگاسم....لرزش گوشی»

 

لذت لب به لب شدن در خواب

بی تو و با تنت به سر بردن

وسط بوسه های بد مصّب

رژ لب های صورتی خوردن

«تو فقط توی خواب مال منی!»

 

روی هم هی دروغ می چینی

زیر این سقف ِ رو به نابودی..

به جهنم اگر که یادت نیست

شب قبلی کنار کی بودی

«شب بعدی کنار کی هستی؟!»

 

یک نفر از نگات دل می کند

یک نفر به نگات دل می بست

شک ندارم که توی خلوت ما

نفر سومی همیشه هست

«زندگی ام پر از مثلث بود»

 

از تنم طفره می رود بدنت

خسته از این همه بریز-بپاش

پیش من موش مرده تر باش و

دور از چشم های من خوش باش

«به جهنم که عاشقت هستم!...»

 


 صدیقه حسینی/سجاد ناصری

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 15:4  توسط   | 

قصه ها شبیه هم تموم میشن

 

تو اگه می خوای بری برو ولی،حق نداری منو تحقیر کنی

حق نداری منو با بهونه هات،دم رفتنت زمین گیر کنی

چمدونتو خودم می بندم،من که عمریه حماقت کردم

به زمین و آسمون قسم نخور،به دروغای تو عادت کردم

دیگه اون آدم سابق مرده،حق داری دیگه منو نشناسی

اشتباهی انتخابت کردم،با یه مشت تصمیمای احساسی

از حواس پرتی چشمامه اگه،گاهی قلبمو پیشت جا میذارم

حق نداری فک کنی که گریه هام،واسه اینه که هنوز دوس ت دارم

خسته م از دروغای مصلحتی ت،از دوس ت دارم ِ بی تفاوتت

خسته از این که فقط جا می مونم،مث موهای زنی رو کتت

روی تو حساب کرده بودم و،تو فقط یه اسم بودی واسه من

تو کم آوردی و من زیادی ام،قصه ها شبیه هم تموم میشن

دارم از تنهایی دیوونه میشم،هیشکی نیس بهم بگه:چه مرگته؟

هیشکی آرومم نکرده،بعد تو،هی کی بم رسیده گفته:حقته!

پلای پشت سرو شکستی و،همه دور و بریاتو پس زدی

تو دلیلی واسه موندن نداری،تو باید بری!برو!خوش اومدی....

 

مهسا زهیری/صدیقه حسینی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 12:59  توسط   | 

خودم از این همه جنون خسته م

 

به سرت زد بری از اینجا و،همه چیز و به هم زدی رفتی

نتونستی تحملم بکنی،از پَسَم برنیومدی،رفتی

من و تو با هم و جدا از هم زیر این سقف زندگی کردیم

هردومون واقعا ً کم آوردیم،هردومون خیلی بچگی کردیم

سر هر چیز بحثمون می شد،سر هر چیز دلخورت کردم

تو می خواستی با گریه خالی شی!...ولی با گریه هام پُرت کردم

عشق من با جنون برابر بود،خودم از این همه جنون خسته م

گاهی وقتا که دیر می کردی،اتوبانای شهرو می بستم

گاهی با هیچ کسی به غیر از من،حق نداشتی بری و برگردی

تو رو دیوونه وار میخواستم،خودت اینجور عاشقم کردی

گاهی وقتا که خیلی دلتنگم،حال و روزم دوباره بد میشه

توی خونه صدات می پیچه،سایه ت از پشت شیشه رد میشه

شبا تا صب به سقف خیره میشم،خونه بی تو چقد غم انگیزه

وقت شام خوردنم به یاد تو!باز یه ظرف اضافی رو میزه

مونده و رونده از همه دنیام،خسته م از این جهان سرگردون

"حال" خوبی ندارم و تنهام!روزامو به "گذشته" برگردون!

 

 

صدیقه حسینی/احسان رعیت

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 12:59  توسط   | 

تف به این روزگار سربالا

 

 

ززززززیر/زیر پتوی ِ ...صبح زود

پشه ی گیر کرده در پشه بند

له شدن زیر پای "صبح آمد"

"پاشو ایرانی عزیز...بخند!"

 

خواب زیر سرت بلند شده

می کشد هی ملافه را از روت

هی خم و راست می شوی در من

با صدای کشیده ی هر سوت

 

سوت یعنی بشین،پاشو...یک عمر

گیج بین شکست و پیروزی

هی دویدن به سمت فردایت

با همان غصه های دیروزی

 

پاشو ایرانی عزیز...بخند!

نه بشین با گذشته ها تا کن

پاشو ثابت کنی وجودت را

نه بشین و فقط تماشا کن

 

در مخم سوت می کشد دنیا

از صدای بلندگوی وانت

دل و مثانه ام چقدر پر است

وای از اینجا چقدر تا توالت...

 

به خودم مثل درد می پیچم

توی خمیازه های کشدارم

عقده هایت خرابکاری کرد

خیس خوردم شبیه شلوارم

 

کمر بند رخت خم می شد

زیر یک مشت آدم تهی و ...

خسته ام از تمام زندگی ام

اه...از این لحظه لحظه ی گهی و...

 

جمع کردی لباس هایم را

پشت و رویم یکی شده با درد

مثل مردی به هیچ آویزان

می زنم زیر گریه ات...برگرد!

 

زندگی دستمال بینی بود

بعد یک عمر گریه کردن هام

زندگی چرک تشت رسوایی

زندگی آفتابه ی لب بام

 

باز هم فحشم آبدار شده

باز هم خیس می شود دهنم

تف به این روزگار سربالا

باز سرویس می شود دهنم

 

صبح آمد...خدا همین جاهاست

از سراپاش لطف می بارد

پشه ی لعنتی مرا خورده

همه ی زندگی م می خارد!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 14:12  توسط   |